تبلیغات
اس ام اس باران - داستان چوپان وامام زاده

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 3 اسفند 1390

داستان چوپان وامام زاده

http://www.smsbaran1.mihanblog.com

داستان زیبای چوپان و امامزاده

چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید .از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد ناگهان کردباد سختی شروع به وزیدن کرد ، خواست پایین بیاید ، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف تکان میداد.دید نزدیک است که بیفتد و پایش بشکند ، مستاصل شد...

از دور بقعه امام زاده ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نظر تو اگر از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد.
كتاب كوچه
احمد شاملو




برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه وقشنگ، داستان های خنده دار، سایت عکس وداستان، داستان وراستان، داستان چوپان وامام زاده، داستان باحال، خفن ترین سایت داستان، قصه، داستان های جالب وخنده دار، بزرگ ترین سایت داستان کوتاه، داستان شیک،
ارسال توسط منصور
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما کدوم یک از اینها فیلمهای بهتری میسازنند؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی