تبلیغات
اس ام اس باران - داستان کوتاه و جذاب

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 26 دی 1390

داستان کوتاه و جذاب

http://www.smsbaran1.mihanblog.com

گوینددرزمان های قدیم مردی ازکوچه ای می گذشت دخترجوانی را

دیدکه درکناردیوارایستاده وگریه وزاری می کند.مردعلت گریه را

پرسید.زن پیش آمدوگفت:ای مرد!توبه مقدسات عالم تورابه

مردانگیت سوگندکمکی به من بکن که سخت درمانده ام.

مردگفت :اگرکاری ازدستم برآیدمضایقه ندارم.زن گفت:ای مرد!

توفرشته ای که خدای مهربان برای من درمانده از آسمان فرستاده

است.

ادامه در لینک زیر

من شوهری داشتم بسیاربداخلاق وخسیس که چندسال جوانی

رابه پای او تلف کردم وچون اززندگی بااوبه تنگ آمدم ازوی طلاق

گرفتم وچون زن جوان وزیبایی هستم تاکنون چندنفربه خاستگاری

 من آمدندوبرای حفظ آبرووزندگیم ناچارزن یکی ازآنهابشوم.اما

می بایددرموقع عقدکنان طلاق نامه خودم راکه ازشوهرسابقم گرفته ام

همراه داشته باشم که خاستگاروقاضی خیال نکنندمن زن نانجیبی

هستم.

اماازبخت بدطلاق نامه خودراگم کردم وهرچه جست وجونمودم

پیدانکردم.بالاخره دوروزقبل به درخانه شوهرسابق خودرفتم که

شایدبتوانم یک طلاق نامه دیگرازاو بگیرم.ولی شنیدم که آن مرد ،یک

ماه پیش مرده است.چون می بینم راه ازهرطرف به رویم بسته است،

ناچارگریه وزاری میکنم.حالادست به دامن مردانگی توزدم،همان

طوری که قول دادی، بیابامنبه محضرقاضی برویم،توبگو شوهرمن

 هستی ودرهمان جامراطلاق بده که یک طلاق نامه ای دردست داشته

 باشم وازاین بدبختی نجات پیداکنم.

مرددلش به حال آن زن جوان سوخت وبااو به محضر قاضی رفت.

زن به قاضی شکایت کردکه این شوهرمن نمیتواندخرجی مرابدهدومن

میخواهم ازاوطلاق بگیرم.مردبه قاضی گفت:من مردی کارگرم و

درآمدم آن قدرنیست که ازعهده مخارج این زن برآیم وازبدخلقی و

بگومگوی این زن نیزخسته شده ام .من هم می خواهم اوراطلاق بدهم.

چون قاضی نصیحتهایش برای آشتیدادن آنان به جایی نرسید،ناچار

زن راطلاق دادوطلاق نامه رابه مهروامضای آن مردرساندوبه دست

زن داد.زن به قاضی گفت:من هم،نه فقط مهریه ام رامی بخشم ،بلکه

خرج محظرراهم می دهم تاازدست اوخلاص شوم ومبلغی پول از

کیسه خودبیرون آوردوپیش روی قاضی گذاشت.امابعدش،اززیر

چادریک بچه قنداق کرده ای رابیرون آوردوتوی دامن مردنهادوبه

قاضی گفت:این هم بچه او،صحیح وسالم تحویلش دادم،مندیگرقادر

به نگهداری او نیستم ودریک چشم به هم زدن،ازمحضرقاضی بیرون

 رفت!مردبیچاره که قادربه انکارنبود،بچه رابغل می کندونالان و

پشیمان به خانه یکی ازدوستان خودش می رودوازاو چاره جویی

می کند.دوستش می گوید:چاره اش آن است کهصبح زود،درتاریکی،

بچه راببری وتوی شبستان یکی ازمساجدبگذاری تایکی ازمومنان

دلسوزبچه راببردونگهداری کند.

مرد،به راهنمایی دوستش صبح زود،بچه رابه مسجدبردودر

شبستان گذاشت،خادم مسجدازدرواردشد،همان وقت بچه ازخواب

بیدارشدوگریه راسرداد.خادم،گریبان مردراگرفت وکشان کشان

جلوی شبستان بردوگفت:ملعون خبیث!مگرمسجدجای بچه های

شیرخواره است؟این دومین بچه ای است که ازدیشب تاحالابه این

مسجدآورده ای.آن وقت،یک نوزادشیرخواره ی دیگری رابه آن مرد

می دهد ومیگوید:اگرزودترازمسجدبیرون نروی،فریادمی زنم و

مسلمانان راخبرمی کنم تادستگیرت کنند.

مردبیچاره ازترس جان وآبرویش،دوتابچه رابه بغل گرفت وبه

خانه دوستش بازگشت.زن دوست اوکه تازه ازموضوع باخبرشد،گفت:

یکی اززنان ثروتمنداین محله ده روز پیش زاییده،اتفاقا" دوقلوهم زاییده

وهنوزبه حمام نرفته است،فوری این بچه هاراببربه فلان کوچه وفلان

 حمام وصغراخانم دلاک راصداکن،به اوبگو کهبچه های فلان خانم

است وبه من داده اندکه به دست توبسپارم وخودخانم،الان ازدنبال

می آید!

مردبه دستورزن دوستش عمل نمود،بچه هارابه حمام بردوبه

صغراخانم سپرد.صغراخانم نیز،به طمع انعامی که ازمادربچه هاخواهد

گرفت،بچه هارابغل کردوبه داخل حمام بردومردبیچاره ازشربچه

 قنداقی رهایی یافت...........




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، زیباترین داستان ها، داستان جذاب، بهترین داستان ها، داستان های هزار و یکشب، داستان دختر شیاد، داستان خفن، داستان باحال، خفن ترین داستان ها، سایت داستان،
ارسال توسط منصور
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما کدوم یک از اینها فیلمهای بهتری میسازنند؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی