تبلیغات
اس ام اس باران - داستان

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 27 دی 1390

دخترزنده به گورشده

زن،دربین اعراب جاهلیت ارزشی نداشت.آنان براساس یک سنت

غلط،ازدیرزمان دختران خویش رازنده به گورمیکردند.اماباطلوع

اسلام،زنان بااسارت قرون واعسارنجات یافتندوارزشی همسان با

مردان پیداکردند.

پیامبراکرم(ص)،همواره اعمل اعراب بیابانی اظهارشگفتی میکرد

که هیچ گاه دختران خودرادرآغوش نمی گیرندونمی بوسندمی فرمود:

<<همین دختران ونوباوگان هستندکه پدران ومادران خودرااز
آتش جهنم نجات میدهند>>

ونیزمیفرمود:زنان،امانت خدادردست مردان میباشندوازمیان

شماکسی خوب است ،که به زن خودنیکی کند.

وداستان زیریکی ازهزاران جنایتی است که درعصرجاهلیت بر

زنان ودختران رفته است:

 

روزی«قیس ابن عاسم»که ازبزرگان قبیله «بنی تمیم»بود،به محضر

رسول اکرم(ص)شرف یاب شد.یکی ازمسلمانان ازدختران وی پرسید.

قیس درپاسخ گفت:من تمام دخترانم رازنده زنده درخاک کرده ام و

کوچکترین رقتوتأثری دردل خوداحساس ننموده ام،مگریک بار.و

آن،زمانی بودکه من درسفربودم وهمسرم کودکی درشکم داشت.

اتفاقا"،سفرم به طول انجامیدوچون ازمسافرت بازآمدم،همسرم وضع

حمل کرده بود.

وقتی ازهمسرم جویای حال فرزندم شدم،گفت،بچه،مرده به دنیا

آمدومااورابه خاک سپردیم.امادرواقع،اودخترزاییده بودوازترس

منوی رابه خواهران خودسپرده بودومن خبرنداشتم.

سالها گذشت وایام جوانی وطراوت دخترفرارسیده بود.روزی در

خانه نشسته بودم،ناگهان دختری واردخانه شدوسراغ مادرش راگرفت.

دختری بودزیبا،که گیسوانش رابه هم بافته وگردنبندی برگردن داشت.

من ازهمسرم پرسیدم که این دختر زیباکیست؟

وی،درحالی که اشک درچشمانش حلقه زده بود،گفت:این دختر

توست،همان دختری که هنگام مسافرت توبه دنیاآمده ومن ازترس تو،

پنهانش کرده بودم!

سکوت من دربرابرهمسرم ،نشانه رضایت بود.تصورکردکه من

دست خودرابه خون وی آ؛لوده نخواهم ساخت.وقتی همسرم باخیال

راحت وخاطرآسوده ازمنزل بیرون رفت،من به موجب پیمان وعهدی

که داشتم،دست دخترم راگرفتم وبه نقطه ای دوردست بردم ودرصدد

حفرگودالی برآمدم.هنگام حفرزمین،دخترک مکررازمن میپرسیدکه:

منظورازکندن زمین چیست؟

پس ازآماده شدن گودال دست اوراگرفتم وکشان کشان بردم ودر

میان آن حفره انداختم وخاک هارابرسروصورتش ریختم وبه ناله های

دلخراش آن دختربیگناه گوش ندادم.اوهمچنان ناله میکردومیگفت:

«پدرجان!مرازیرخاک پنهان میسازی ودراین گوشه تنهامی گذاری وبه

سوی مادرم برمیگردی»؟!ولی من توجهی نکردم،خاک ها را ریختم واو

رامدفون ساختم!این،تنهاموردی بودکه دلم سوخت!

وقتی سخنان قیس پایان یافت،چشمان رسول خدا(ص)پرازاشک

شده بودواین جمله رافرمود:«این عمل،نشانه سنگدلی است وملتی که

رحم وعاطفه نداشته باشد،مشمول رحمت الهی نمیگردد».سپس به

قیس خطاب کردوفرمود:ای قیس!روزبدی درپیش داری!

قیس پرسید:ای پیامبرخدا!برای تخفیف بارگناهم چه کنم؟

فرمود:به عدددخترانی که کشته ای کنیزی درراه خداآزادکن!


طبقه بندی: داستان کوتاه، 
ارسال توسط منصور
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما کدوم یک از اینها فیلمهای بهتری میسازنند؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی